افرینش روز و شب ، زیبایی زمین و کهکشانها ، درخشش ستارگان فروزان همه حاکی از وجود پروردگار یکتاست پس از او اطاعت می کنیم چون او معین کرده مرگ یا زندگی جاودانه ی ماست .
پروانـــــــــه نمی میرد تا گــــــــــــل به بغل دارد این سیـــــــــــنه نمی میرد تا عـــــــــــــــشق تو را دارد
سلامی به گرمی تابش نور افتاب
روزها وشبها سپری می شوند و من تنها در این گردش روزگار به دور خود می چرخم و به یاد خاطرات گذشته در حال سپری کردن این چرخشم . خاطرات تو معجون زنده بودن من است . وقتی خاطرات با هم بودنمان را بیاد می اورم ارزو می کنم که در آن موقع عقربه های ساعت می شکستند و حرکت نمی کردند اما انقدر عقربه ها با سرعت رفتند که الان تنهایم و دل به دیدار تو خوش کرده ام اما حال که می خواهم عقربه ها با تمام سرعت حرکت کنند عقربه ها به کندی در حال سپری کردن دایره ی زمان هستند و انگار هر ساعت سالها طول می کشد . از آخرین دیدار من و تو زمان زیادی می گذرد انقدر تشنه ی دیدارت هستم که اگر به من بگویند در حال رفتن به جایی هستی همانند زلیخا که در پی یوسف با چشمان نابینا می رفت ، می روم . دیشب در خواب دیدم در حال گریه کردنی انقدر کابوس وحشتناکی بود که وقتی از خواب پریدم دیدم در عرق شیرجه می زنم . همچنان که در فکر گریه هایت بودم خوابم برد ، دوباره تو را دیدم اینبار از تو پرسیدم چرا می گریی ؟ ساکت و خاموش به چشمانم نگاه کردی و برگشتی . در نگاهت چیزی را خواندم که به من زندگی دوباره بخشید از روی خوشحالی ناگهان دوباره از خواب پریدم از چشمانم اشک پایین می امد و حس عجیبی نسبت به خود داشتم فکر می کردم که دیگر من ، من نیستم بلکه من همان تو هستم . ای همه هستی من بعد از یگانه هستی بخش وجود، پیکی از جانب خود برایم بفرست که الان دیوانه وار منتظر پیک توام . امیدوارم امروز بعد از خارج شدن ازاشیانه اولین کسی را که میبینم تو باشی تو ای همه وجود و قلب من .... .
معنــــــــــــــــــای انتظار یعنی تــــــــــــــــو
امروز از درون جنگل صدای خرچ خرچ خورد شدن برگهای پاییزی در گوشم طنین انداز می شود ، چشم من هنوز از پنجره ی اتاق، جنگل را می نگرد شاید تو باشی ! تو .... باز فکر من دست بر قلم شده ، می نویسد تا قلبم آرام گیرد. ناگهان صدای دلنشین قطع شد گویی که هیچ صدایی از قبل نبوده است !؟ باز این قلب به گریه افتاد، باز این چشم به لرزه افتاد ، سیلاب اشک به راه افتاد ،ناگهان سدّی بر سیلاب افتاد.....!!؟ انگار سیلاب خشک شده است ، دوباره صدای خرچ خرچ در جنگل طنین انداز شد !؟ دوباره دیدگانم به جنگل خیره شد .... سایه ای از درون جنگل پیدا شد ؟ تپش قلبم زیاد شده ، فکر می کنم انتظار به پایان رسیده است ، پاهایم به لرزه افتاده اند !! دختری نمایان شد ، معنای انتظار به پایان رسید ، آری او فرشتــــــه بود. زیبا ،دل ربا و ..... از میان درختان جنگل بیرون آمد، فریاد زدم « خدا را شکر» این همان خود انتظار است که آمده !!؟ از پنجره به سوی جنگل روانه شدم با قلبی پر از عشق و امید به سویش دویدم،دشت پر از بوی خوش بدنش شده بود ، عطر خوش بدنش مرا مست کرده بود ، دستانش را فشردم و با تمام وجود و با صدای امید فریاد زدم و به جهانیان گفتم ...... دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم ای عشقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم .